تبليغاتX
تبصره

تبصره

"تبصره وذکری لکل عبدمنیب"...برای روشنگری ویادآوری هر بنده اهل انابت!

سلام

لای قرآنو که باز کردم این آیه قلقلکم داد!

تبصره وذکری لکل عبد منیب

منم نامردی نکردمو...اسم وبلاگمو  گذاردم ..!""تبصره!""

اونم با کاربری "رزق للعباد!"

راستی میدونی که تبصره یعنی  "آنچه اسباب بصیرت می شود"

 علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  _  | 

سلام

دیشب خاستگاری بودم!اولین بارم بود!خدا نصیب کنه..داشتم از استرس مث بیدمیلرزیدم.

خداییش خییییلی خانواده ی باحالی بودن که جون دیلاقی مث منو راه دادن !                                   نه سربازی نه شغل نه مدرک!...

خود دخترخانوم خانواده نمیدونی چی گفت!وقتی گفتم شایدبهتر بود۲سال دیگه می اومدم که از نظراقتصادی و....

گفت برای من مهم نیست !مهم سرمایست که شما دارید!دارید درس می خونید علم سرمایست..

گفت اگر طرف مقابلم به نمازاول وقت  اهمیت نده بدون توجه به باقی خصایلش دیگه حاضرنیستم باهاش حتی صحبت کنم...

پرسید اگه بشنویدکسی نمازشب میخونه به نظرتون خیلی مومنه!شستم خبر دار شد میخواد بدونه اهلش هستم یا نه!خب به طبع کسی که خودش اهل نمازشب باشه هیچ وقت فکرنمیکنه چون نمازشب میخونه خیلی مومنه!

ازنهج البلاغه پرسید وقرآن،از دغدغه های اجتماعی ـفرهنگیم پرسید،ازم دلخورشدوقتی شنید خیلی اهل مطالعه نیستم وگفت آقا فرمودن اگر کسی اهل مطالعه هست بهش مسئولیت بدید واگرنیست ندید.

خلاصه اینکه آخرش  دلمو جاگذاشتم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط  _  | 

لی لی من

سلام

نشستم اولای نیمه ی پنهانمو نوشتم...

وقتی بعد از چند روز امروز مرورش کردم کلی ذوق زده شدم!!

من بودم وچشمان تو...

دعاکنتمون...

بابا مامان دلخورن بابت...

روزای آخره سخت میگذره خیلی...آخرای صبوریمه...دیگه ندارم...

خودت بخواه که زیر باران رحمتت چتری نگیریم...

علــــــــــــی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط  _  | 

میخوای کسی یا چیزی رو فراموش کنی نمیشه!؟

 

وجعلنا من بین ایدیهم سدا ومن خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون

                                                                    آیه۷سوره مبارکه یس

 

پی نوشت۱:امام علی علیه السلام:علاقه ی شدید به چیزی چشم انسان را کورمیکند.

پی نوشت۲:اگه آیه بالا رو بخونی چشمات بینا میشه انشاالله...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  _  | 

...علی...

علی مع الحق والحق مع علی...

علی مع الحق والحق مع علی...

علی مع الحق والحق مع علی...

علی مع الحق والحق مع علی...

بسم الله نور الاعظم

سلام

می خوام چشم روشنی های کتاب سیری در نهج البلاغه ی شهید مطهری رو بذارم،چشم رنجه کن وبخوانش بی زحمتانه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط  _  | 

بسم الله

تاحالا قبله مو گم نکرده بودم که اونم شد جزو اشیا گم شدم...

من قبلـــــــــــــــــــــــــــــــــــه میخام!!!

ی دونه فقط ی دونه!قول میدم دیگه گمش نکنم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط  _  | 

 مادر  دو  بخش دارد :     

 وما هر چه می‌کشیم  

   از بخش دوم است  ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  _  | 

خود محوری یا خدا محوری!

بسم رب الحسین

بار خدایا بر محمد وخاندانش درود بفرست

و مرا در این جهان وآن جهان ،

چه خشنود باشم .چه خشمگین

 از خطاها دور دار...

انک حمید مجید

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  _  | 

سفیدست

بسم الله

    سلام

   از هر آنچه با من می آغازد منزجرم

   ولی کنون که برابرم" تو" ایستاده ایی،ناگزیرم از خود بگویم...

     اوایل سال بود که مسئول اتاق فرهنگی شدم

اتاق فرهنگی خوابگاه!از اسمش پیداست باید توش چیکار کنی ودنبال چی بگردی!..

اول اینو بخون روشن شی تا بعد غصه... نه!ببخشید قصه...نه!!همون غصه مو بگم برات..

امام علی علیه السلام:

همانا پست فرمانداری برای تو وسیله ی آب ونان نبوده،

بلکه امانتی در دست توست

باید از فرمانده وامام خود اطاعت کنی

تو حق نداری نسبت به رعیت استبداد ورزی

وبدون دستور به کار مهمی اقدام نمایی

در دست تو اموالی از ثروت های خدای بزرگ وعزیز است

وتو خزانه دار آنی تا به من بسپاری

امیدوارم برای تو بدترین زمامدار نباشم.بادرود

میدونم میخوای بگی کار پاکان را قیاس از خود مگیر...

اما به جون عزیزت سخته!

تا زمامدار نشی نمیفهمی رهبر یه ملت چی میکشه !!

تا زمامدار نداشته باشی وبرات اطاعتش مهم نباشه نمیفهمی رئیس جمهور چی میکشه!!

البته مطالبه بحثش جداست ها!!حاشیه نرو!

دارم با اون نفست حرف میزنم که هممممه رو -کوچیک و بزرگ- زیر تیغ نقد نامنصفانه میزاره!

یاد حدیث پیامبر افتادم(صلوات یادت نره)که فرمود هر آنچه برای خود میپسندی....

بگذریم دیگه حال تعریف کردن قصه(غصه)خودمو ندارم

فقط بپا لیز نخوری وقتی دهن باز به نقد آقایون میکنی!...

برای عاقبت بخیری خودم خودت خودش خودمون خودتون خودشون خوداشون و...دعا کن

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.. 

علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط  _  | 

ما مانده ایم وحشت این شام بی سحر...

 

میان چیزها فرق است!

فرق هست میان دیدن وندیدن؛

فرق هست میان غمی که میبینی با غمی که می شنوی!

ایام ،ایام سوگ توست...از نبودن تو غم شنیده ام  واز نبودن پسرت غم دیده ام!

اما چه فرقی هست!؟

نه هر دو یکی ست،...هر دو ناله ام را خاموش میکند وبه بهت می کشاندم!

شاید خوب شد دیروز هم نیامدی...،چه کسی ضمانت می کرد اگر می آمدی

                                                                   پهلویت را نمی شکستیم؟؟

                                                              شمشیر بر فرقت نمی کوفتیم؟؟

                                                             یاجام زهر به کامت نمی نوشاندیم؟؟!

                                                            یا...

خون می کنم دلت را واشک بر چهره ات می نشانم...ومی خندم...

با این همه...سینه از درد فراقت خسته است..

امروز بیش از هر روز نفس نکشیدنم را دیدم!مرده بودنم را دیدم!!

وقتی استاد شوقی برای گفتن ومن شوقی برای شنیدن نداشتم...

وقتی بیماری قلبم را گردن هیچ چیز وهیچ کس جز نبودن "تو "نتوانستم بیاندازم..

بساط روضه را دوباره پهن میکنم وگریه سر می دهم که از طفل صغیر جز گریه نمی آید...

جز گریه طفلانه ز من هیچ نیاید

هیچ نیاید

هییییییییییچ نیاید..

 

                                                             یا 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط  _  | 

نه!محرم نیست..!

 

امروز روز عاشورای احساسمه همین..!

ناگهان قلب حرم وا شد و يك مرد جوان
مثل تيري كه رها مي‌شود از دست كمان 
    خسته از ماندن و آماده‌ي رفتن شده بود 
     بعد يك عمر رها از قفس تن شده بود
مست از كام پدر بود و لبش سوخته بود
مست مي‌آمد و رخساره برافروخته بود 
     روح او از همه دل كنده، به او دل بسته 
                بر تنش دست يدالله حمايل بسته
بي‌خود از خود، به خدا با دل و جان مي‌آمد
زير شمشير غمش رقص‌كنان مي‌آمد 
                ياعلي گفت كه بر پا بكند محشر را 
      آمده باز هم از جا بكند خيبر را
آمد، آمد به تماشا بكشد ديدن را
معني جمله‌ي «در پوست نگنجيدن» را 
           بارها از دل شب يك تنه بيرون آمد 
            رفت از ميسره از ميمنه بيرون آمد
آن طرف محو تماشاي علي حضرت ماه
گفت: لا حول و لا قوة إلّا بالله 
      مست از كام پدر، زاده‌ي ليلا، مجنون 
      به تماشاي جنونش همه دنيا مجنون

آه در مثنوي‌ام آينه حيرت زده است
بيت در بيت خدا واژه به وجد آمده است 
       رفتي از خويش، كه از خويش به وحدت برسي 
      پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسي
نفس نيزه و شمشير و سپر بند آمد
به تماشاي نبرد تو خداوند آمد 
         با همان حكم كه قرآن خدا جان من است 
              آيه در آيه رجزهاي تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
ديدمت خرم و خندان قدح باده به دست 
     آه آيينه در آيينه عجب تصويري 
                    داري از دست خودت جام بلا مي‌گيري
زخم ها با تو چه كردند؟ جوان‌تر شده‌اي
به خدا بيش‌تر از پيش پيمبر شده‌اي 
                  پدرت آمده در سينه تلاطم دارد 
                             از لبت خواهش يك جرعه تبسّم دارد
باز هم عطر گل ياس به گيسو داري
ولي اين بار چرا دست به پهلو داري؟! 
                               كربلا كوچه ندارد همه جايش دشت است 
                       ياس در ياس مگر مادر من برگشته‌ست؟!
مثل آيينه‌ي در خاك مكدّر شده‌اي
چشم من تار شده؟ يا تو مكرّر شده‌اي؟! 
       
       من تو را در همه‌ي كرب‌وبلا مي‌بينم 
                           هر كجا مي‌نگرم جسم تو را مي‌بينم
بايد انگار تو را بين عبايم ببرم
تا كه شش گوشه شود با تو ضريحم پسرم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط  _  | 

لی لی من

 

 

شاهدان گر دلبری زین سان کنند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  _  | 

حرم

مرحوم دكتر قيصر امين پور

 چند وقت است دلم می گیرد

دلم از شوق حرم می گیرد

 مثل یک قرن شب تاریک است

دو سه روزی که دلم می گیرد

 مثل این است که دارد کم کم

هستیم رنگ عدم می گیرد

 دسته سینه زنی در دل من

نوحه می خواند و دم می گیرد

 گریه ام، یعنی باران بهار

هم نمی گیرد و هم می گیرد

 بس که دلتنگی من بسیار است

دلم از وسعت کم می گیرد

 لشکر عشق، حرم را به خدا

به خود عشق قسم می گیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط  _  | 

دعا کنید...

دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم

که در حضور خدا روسپیدتر بشوم

بُریده‌های من آن‌سوی عشق گُم شده‌اند

خدا کند که از این هم شهیدتر بشوم

که ذره‌های مرا باد با خودش ببرد

که بی‌نهایت باشم، مدیدتر بشوم

به جست‌وجوی من و پاره های من نروید

برای گُمشده تن، پی کفن نروید

به مادرم بنویسید جای من خوب است

که بی‌نشانه شدن، در همین وطن خوب است

در این حدود،من پاره‌پاره خوشبختم

در آستان خدا، بی‌کفن شدن خوب است

همیشه مهدی موعود در کنار من است

و دست‌های اباالفضل سایه ‌سار من است

خدا قبول کند اینکه تشنه جان دادم

و کربلای جدیدی نشان‌تان دادم

به جست‌وجوی من و پاره‌های من نروید

برای گمشده تن، پی کفن نروید

میان غُربت تابوت‌ها نخواهیدم

به زیر سنگ مزار ای خدا! نخواهیدم

منم و خار بیابان که سنگ قبر من است

دعای حضرت زهرا، مزید صبر من است

خدا که خواست ز دنیا بعید تر  بشوم

که زیر بارش سُرب و اسید ؛ تر بشوم

خودش به فکر من و تکه‌های روح من است

دعا کنیداز این هم، شهیدتر بشوم

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط  _  | 

وقتی ردیف غزل "دیدم" میشود،...خلاصه از تجربه شهود دیگران بهره مندتون میکنم!

 
 
نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه ی كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ی زهرا(س)
تو را محكم ترين تفسير راز «انما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب هم صدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل،‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم

                                                 علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  _  | 

لی لی من

 

 

زمین باران را صدا می زند

من تو را..

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  _  | 

خبر خیر..!

 

 

بهشت یک کشف است،

نه نقطه ی جغرافیایی یا زمانی خاص !

بهشت حسی از وجود است!

                                       به نقل از دکتر نبوی نامی

خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است..!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  _  | 

لی لی من

 

میخام از منتهای دلم بنویسم

از اونجایی که میگن وقتی محبتی میاد اونجا خونه میکنه!

من هرچندتشنه ی جنونم اما تا حالا هیچچچچچچ لیلی نداشتم!

شما میدونید لیلی کجاس؟کیه؟چه شکلیه؟اصلا دختره یا پسر؟؟

من محمدابراهیم خیلی دوس دارم!

این یعنی عشق!؟

من لیلی میخام...

کسی که شب بخاطرش خواب به چشم نیاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  _  | 

لی لی من

 

 

با قبله ی نگاه تو چون آشنا شدم       تابوت دل بدیدم و آنگه فنا شدم

                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  _  | 

لی لی من

 

 

بی تو من در بهار پاییزم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  _  | 

کار تمام هستی عالم نظاره بود...

وقتی که اشک عشق تو بردیده ام نشست...

وقتی درخت مهرتو برلب شکوفه داد...

کارتمام هستی عالم نظاره بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط  _  | 

 

به هوای "تووو"

من از خویش

گذر خواهم کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط  _  | 

 ازخیر کارای ظاهرا کوچیک نگذر!

کار هر شبش بود قبل از خواب وضو مي‌گرفت و بعد به رختخواب مي‌رفت و مي‌خوابيد.

به همین سادگی که می بینی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط  _  | 

 

گوش کن با تو سخن میگویم...

ازتنهایی میترسی؟!مثل من؟مثل همکلاسیت؟مثل

هم اتاقیت؟مثل همممممه ی آدما؟!

بذار یه کوچمولو،تو یکی ازغمام شریکت

کنم !

<<هیچ تعقلی،تفکری،خیالی،وهمی ازذهن

ماعبورنمیکند مگرآنکه شیطان

آنجاحاضراست!!

وحضورش به این صورت است که اندیشه مارا

به سمتی که میخواهد سوق می دهد>>

آه ه ه...تو نیک می دانی طبیعت شیطان

خودخواهی است

پس بدان او تو را جزبه خودخواهی سوق

نخواهد داد...

امام علی علیه السلام:

ترسناکترین تنهایی خودپسندی است.

پس اگرمیخوای تنهانباشی اول باس خودخواه

نباشی!!

میخوای بهت بگم خودپسندی مثلا مثل چی؟!

آها نگم؟!خودت بلتی!؟الحمدلله!

پس پاشوظرفارو...آره قربونت!

میزنم توسرتها!!منتظرشهادتی!!؟؟

ب......بین!

پاس کردن تک واحدی شهادت هزارتا پیش نیاز

 3واحدی داره!شیفهم!؟

نمیخوام ناامیدت کنما!میخوام بدونی

انققققققد خودتو بادکردی که داری

میترکی!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  _  |